تبليغاتX
×::×::×::آشنایی نه غریب::×::×::×
::*::خدایا اگر ما بدیم تو ما را بد مگیر::*::

برای هر پایان شاید هزاران بهانه باشد

اما برای آغاز یک بهانه کافی است…

یک بهانه…اگر چه پر باشد از دلتنگی های عاشقانه…

و امروز روز دیگری است برای آغاز…

آغازی از جنس دلتنگی

آغازی با رنگ برگ های خزانی

آغازی با عطر سکوت

آغازی با طعم کال سیب

آغازی به وسعت  تمام حرف هایم …

برای پایان دادن تو…

و به ابدیت پیوستن با عشق تو…

 

 

دیگر نه ازدیر آمدنت گله دارم

و نه از آمدن هایی که پر از رفتن است

دیگر نه از چشمانت نگاهی را می جویم

و نه از چشمانم گناهی

تنها…تنهایی ام را در تو می جویم

می دانی از چه می گویم!

خودت را به ندانستن نزن

نه گله از نبودنت…

نه شکوه از ندیدنت…

حتی ندیدن همه دیدنی ها…

همه ی اینها به ازای دلی که بردی

و دنیای پر از تنهاییم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:25  توسط همون که ...! | 

 

خداحافظ ...

و.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 18:56  توسط همون که ...! | 

 

کمی باایست دلکم...

دگر آن سوتر مرو که خسته ای...

دگر آن سو تر مرو...

هر چه می بینی بعد از این دگر سراب است

آرزوهایت نقش بر آب است...

 

کمی باایست و چشم بدار ز آدمک ها ...

زهر چه  رنگ از او بدارد برای تو...

کمی باایست و تامل ...

چه بودی؟

تو چه ناب بودی...!

کجا بودی؟

کجا رفتی؟

چه شد باتو؟

چه آمد بر سر ذکرت؟

کجاست آن نوای "من لی غیرک"؟

کجایی ای دل؟

کجا رفتی به سهو؟

چرا سپردی صاحبت را بر باد؟

چرا این چنین گشتی تو پرزدردو به دنبال غم؟

الهی من به دنبال دل...

دل به دنبال ...

دلکم برگرد...

برگرد که زندگی از سر گیریم

که نشوم خار بیابان

که نگردم بوته ای خشک

که ندانم خود را به ظلمت غم پا نهاده...

که نبینم اشک ...و سوز جگر را...

دلکم برگرد...

خدا هست و...من و تو تنها...

دلکم گر برگردی

زندگی آید به جان...

دلکم گر برگردی

من هستم

من؟!

باور کن ...من هستم

برگرد ورنه نقش خاکستر خواهی شد بر باد...

که بشوید نقشت را باران

و سپاردت برخاک...

دلکم برگرد بیش نه...سهو مکن...

الهی دل به دنبال تو می رفت گویی...!

الهی...الهی...الهی...الهی...

الهی...الهی...الهی...

الهی...الهی...

الهی...                                       

...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:55  توسط همون که ...! | 

خسته ام از بازی عروسک ها...

عروسک های شنی...عروسک های گلی...که در قاب پوشالی زمان آوار شدند...و کاغذ های سپید دفترم هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نبودند...هم بازی هایم را گم کرده ام،در کوچه هایی که خانه های ویلایی دیواره های کاهگلی را بلعیدند و من چکمه های رنگی ام را در انبار خاطرات یافتم که پاهای بالیده ام را دیگر نمی فهمیدند! درکی گنگ از حس بزرگ شدن!...سر در دبستانم را هم زده بودند دانشگاه!...و بدتر از همه،پدر وقت عبور از خیابان دستم را نمی گیرد!و من...همیشه خدا سردم است و می ترسم...

اینها تعبیر کدام واقعه ؟ کدام کابوس است؟...به من بگو دختر مغموم آنسوی آینه...مرا چه کرده،عبور لحظه های پرشتاب؟!....پس کجاست کودک شفافی که از جنس رنگین کمان بود؟ بازگردانید به من...

بازگردانید به من همه لحظه های رفته ام را! هوای قصه های مادربزرگ را کرده دلم...هوای عطر سیب...هوای باران و عطر خاک...هوای خنده های رهای بی خیالی...خواندن بلند بلند شعرهای کودکانه...دیگر بچه ها راهم نمی دهند به بازی بچه گا نشان...مرا چه شده؟!!! که دیگر نام عروسک هایم را از یاد برده ام؟ مرا چه شده؟! می ترسم،از گم شدن در تاریکی دنیای آدمک ها...انگار خود را گم کرده ام...خدایا...

مرا به خود بازگردان،غریبه ام به دنیای خویش مرا به خودم بازگردان...خدایا مرا سرشار از خود کن مثل روزهای کودکی...

                                                                  

                                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:2  توسط همون که ...! | 

حرف هایی است و احساساتی که تا عمق جان می نشیند...

و با هیچ واژه ای نقش نمی گیرد اما ...می نویسم...و می خواهم....می خواهم از سر بنویسم از این همه نبودن...این همه هوای پرواز در آسمان خیال و بال های بی پرواز!

دست های سرد و نگاههای مات به دستان سردتر از نگاه سرد من!

حالا تو بیا از نو بگو!

اما کاری کن که گم نشوم...که گم نشوی ...

دستانم را هم از نو در دستانت بگیر! این بار بی هراس از سرد بودن من!

مرا ببر تا انتهای ترانه های...ترانه هایت!

"اما نه ترانه ای آن چنین در آن شب سرد زمستانی....نه ترانه ی آن پرنده ی کوچک..."

نه از پرنده کوچک تو!

نه از پرنده ی کوچک من!

پرنده اگه پرنده است پس مردنی است چه امروز

چه فردا...

چه دیروز که رفت و برنگشت!

لحظه ای سکوت به حرمت "پرنده..." لحظه ای سکوت به حرمت دلی که...!

.....

تنها تو...

برایم سکوتی بساز از جنس نگاهت! و آغوش بگشا به روی تمام دلتنگی هایم

....

چشم های تو...

نگاه من...

....

برایم بگو ...دستهایم با دستهایت چه گفتند!

برایم بگو ...دستهایم با دستهایت در اوج ترسی مهیب چه گفتند؟

آن وقت برایت می گویم

حکایت این همه رفتن و باز هم تنهایی!

حکایت گم شدن های خاموش!

حکایت بهار...باران...سکوت...سکوت...وحال در تمام دنیا تو !

آنوقت برایت می گویم از عطر پیراهنت و جادوی دستانت!

آنوقت...

دیگر هیچ 3 نقطه ای مبهمی نیست

آنوقت برایم دیگر3 نقطه ای نیست...تا همیشه می شوم بی نقطه در دستانت...در نبض تو!

دستانت عجیب آشنا بود و نگاهت!

امروز بارانکی زد...اما عطر همیشگی را نداشت!

هی باران می آید اما...

نمی دانم چرا نمی بینم!

کاش باران را می دیدم!

آنوقت شاید می توانستم از دانه هایش پیراهنی ببافم به اندازه سبکی خیالت!

آنوقت شاید نمی گفتم دوری!

آنوقت شاید نمی خواستم باور دوست داشتن را به چشم هایم یاد بدهی!

آنوقت شاید اینهمه بهانه گیر نمی شدم!

آنوقت شاید تو هم اینهمه گم نمی شدی!

آنوقت من مجبور نبودم آنهمه واژه را در بند بکشم تا...

تا...

بگویم دلتنگم و تو با جمله های سردت بر دلتنگی های دل کوچک من بیا فزایی

حالا از تمام این کلمات متولد شده و نشده از احساس قلبم...به شنیدن نامم دل خوش کرده ام!

باور کن! تا بخوانیم " بهار!" فقط همین!

و سکوت.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 18:57  توسط همون که ...! | 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:57  توسط همون که ...! | 

 

از هر چی که ترسیدم سرم اومد...!

خدایا ...

من دیگه از هیچی نمی ترسم...

جز... "مرگ"

ببین من ازش می ترسم این آخریشه...

خدایا...

منتظرم می دونی که ازش می ترسم!

 

                                           

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:57  توسط همون که ...! | 

دنج ترین نقطه ی عالم اینجاست

این اطاقک

با این همه غم...!

دنج ترین نقطه ی عالم اینجاست

عطف دل با غم دیرینه ی یار!

عطر شب بو...و رهایی ز خیال

عطر دل...

عطر نوازش های مادر...

عطر روزهای کودکی

و ایام پیر شده در بهار عمر

دنج ترین نقطه ی عالم اینجاست

اینجا...

که توو نقش تو

قاب بر تندیس سیاه خاطره شد...

و من...و چشمم هم....

نگهبان کوچه های بی چراغ

نگهبانی قلم به دست اما بی دل!

ومن...چه غریبانه

نقش کردم تندیس خاطره را بر ذهن

چه غریبانه گذشتم از کوچه ی آلاله های سرخ...

...."چند قدم آن طرف تر از کوچه ی آلاله های سرخ،

کودکی آمده بود به تماشای زندگی...انگار!"

زندگی شد سهمش؟

یا که ماندست هنوزبه تماشای خیال؟

زندگی شد سهمش؟

 یاهنوزمانده به طنین یک صدا؟!

دنج ترین نقطه ی عالم اینجاست

لحظه ی عطف دل، با غم دیرینه ی یار!

 

                          پ.ن: نه تو ...که هیچ کس ندید خشک شدن قلم بر دست دخترک در نقش واژه ها به آن هنگام که آن آدمک با چشم های خیره به چشمم ...می گفت از پریدن پرنده ی عشق...از مردن من...از سپردن نگاهت به خدا ... همان چشم ها که تو گوشه نشین آن بودی ...در دنج ترین نقطه اش...از آن وقت در اوهام خیس دل نوشته هایم تمام شدند...حالا بعد از اینهمه سال دیگر نگاهشان نکن...هیچ نمی یابی جز بوی مرگ در خیره هایت.هیچ...

 

نهم مرداد هشتادوشش ...همون که...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:0  توسط همون که ...! | 

یا الله

دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی...

یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی...

 

 

پ.ن: خدایه مهربونم اگر من نیستم همان که بودم اما تو همانی که بودی.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:43  توسط همون که ...! | 

به نام او که همواره همراه من است"الله"

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

                              دل بی تو به جان آمد....

                                               وقت است که بازآیی...یا ابا صالح المهدی ادرکنی(عج)

ولادت  مولامون علی(ع)...مبارک...

یا علی مدد...التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:27  توسط همون که ...! | 
                                        
به یاد آرزوهایم ...
            سکوتی می کنم...
                                 بالاتر از فریاد...
                                                   خداحافظ همین حالا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 14:55  توسط همون که ...! | 

 

 

دود می خیزد زخلوتگاه من            

           کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟؟

                            با درون سوخته دارم سخن

                                       کی به پایان می رسد افسانه ام؟؟...

                                                                                                   (سهراب)

********************************

قشنگ ترین هدیه تو ...تو قلب من ...یه مشت غمه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:58  توسط همون که ...! | 

دلم چه می خواهد؟!

 ...

دلم معصومیت می خواهد

و از تمام دنیا...

یک جعبه مداد رنگی

همان جعبه ی مداد رنگی های قدیمی

و عطر رنگ های نقش گرفته بر کاغذ سپید

و طرحی از معصومیت و پاکی

دلم معصومیت می خواهد

در عمق این ظلمت

در پهنه ی سرزمین آدمک های یخی

و در گستره ی آسمان ابری روزهای جوانی

باز کودکی انگار امشب...

باز کودکی انگار امشب در اولین تبسم خود ...

پیر گشته است...

پیر....

دلم معصومیت می خواهد

و جعبه ی مداد رنگی هایم...

خدایا نگو که تقصیر خودت بود

که خودت آن ها را بخشیدی

خودت...بخشیدی

به صداقت طرح های کودکانه

من هنوز هم نقاش طرح حای کودکانه ام

اما غریب...تنها با سکوت لب هایم

و بوم تیره رنگ چهره خودم

من هنوز هم مداد رنگی به دست دارم

اما طرح هایم...

طرح هایم نه...

مشکل از طرح هایم نیست

مدادرنگی ها...

مداد رنگی ها...با دستانم غریبی می کنند

و دل با طرح های بی صداقت

مداد رنگی ها انگار دیگر معصومیت نمی شناسند

مدادرنگی ها انگار دیگر صداقت نمی شناسند

مداد رنگی ها انگار بال های پرواز، اوج....نه ....نه....نه....

نه...

آن ها هم معترضند

با دورنگی ها...

هم از برگه ها هم از دستان من!

برگه ها سپید تر ...

و دستان من بزرگ تر

مداد رنگی های امروز بی رنگ تر

و چه آسان طرح لج می زنند امشب بر خواسته ی دلم!

اما دستان من ...

حتی با مداد رنگی های غریب هم...

طرح صداقت می زند

مثل روزهای کودکی

 

دلم معصومیت می خواهد

و یک دانه مداد رنگی روزهای کودکی.

فقط یکی.

  

 بهار۳/۴/۱۳۸۶

 

************************

دلک بیچاره...

چه گوشه گیر شده ای!

حتی برای نقش دل نوشته هایت؟! هم

ببین چه آمد بر احساست

بر آن همه یک رنگی

بر آن همه پاکی

که حالا حتی برای نقش دل نوشته ها

گوشه گیرترین زاویه از کلبه ی دلتنگی هایت را می جویی

چه زود پاییز زد بر جوانه هایت

چه زود خرد گشت برگ هایت

چه زود...و چه دل نشین بود صدایت

 برای آدمک ها به هنگام فریاد...

صدای درد کشیدنت زیر قدم های آدمک های یخی!

خرد گشتی خرد....

و این گوشه پی چه می گردی؟

انگار حرفی مانده در دردهایت

در پاسخ پرسشی قدیمی

تو کیستی؟

و فریاد دلک این تن خسته که:

"چه فرقی دارد برگ سبز کدام درخت بودی....

وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران نوای قشنگی شد!"

و این تنها چیزی است

که بوم خشکیده ی چهره ی تیره این دل

فریاد می زند...

من هنوز هم

من هنوز هم با تمام بغض هایم

با باران

به دنبال رد پایی از معصومیت می گردم

به دنبال عطر مداد رنگی هایم

به دنبال چکمه های رنگی مانده در خاطره ها

به دنبال اسم هم بازی های کودکی

به دنبال عروسک هایم که در قاب پوشالی زمان مدفون شدند...

به دنبال خ...د...ا

و چه زیبا می گفت با من

خدا....

با موج های تاریکش

وقتی با باران قدم می زدم

کنار ساحل

و موج هایی که انگار از پیش خدا می آمدند

عطر خدا می دادند

شب بود

باران بود

ساحل...من...خدا...

شیطنت های کودکی معصوم

و دیگر هیچ

 

که طرح لبخندی قدیمی را بز ذهن تداعی می کرد!

و تن در خود رفته ی من

و پاهای دل سپرده بر امواج

دل من می رفت...

از پی امواج...

 

 

به دنبال چه؟

من هنوز هم می گردم

حتی در حباب های رسیده به ساحل هم می گشتم

به دنبال رد پایی از معصومیت