دلم چه می خواهد؟!
...
دلم معصومیت می خواهد
و از تمام دنیا...
یک جعبه مداد رنگی
همان جعبه ی مداد رنگی های قدیمی
و عطر رنگ های نقش گرفته بر کاغذ سپید
و طرحی از معصومیت و پاکی
دلم معصومیت می خواهد
در عمق این ظلمت
در پهنه ی سرزمین آدمک های یخی
و در گستره ی آسمان ابری روزهای جوانی
باز کودکی انگار امشب...
باز کودکی انگار امشب در اولین تبسم خود ...
پیر گشته است...
پیر....
دلم معصومیت می خواهد
و جعبه ی مداد رنگی هایم...
خدایا نگو که تقصیر خودت بود
که خودت آن ها را بخشیدی
خودت...بخشیدی
به صداقت طرح های کودکانه
من هنوز هم نقاش طرح حای کودکانه ام
اما غریب...تنها با سکوت لب هایم
و بوم تیره رنگ چهره خودم
من هنوز هم مداد رنگی به دست دارم
اما طرح هایم...
طرح هایم نه...
مشکل از طرح هایم نیست
مدادرنگی ها...
مداد رنگی ها...با دستانم غریبی می کنند
و دل با طرح های بی صداقت
مداد رنگی ها انگار دیگر معصومیت نمی شناسند
مدادرنگی ها انگار دیگر صداقت نمی شناسند
مداد رنگی ها انگار بال های پرواز، اوج....نه ....نه....نه....
نه...
آن ها هم معترضند
با دورنگی ها...
هم از برگه ها هم از دستان من!
برگه ها سپید تر ...
و دستان من بزرگ تر
مداد رنگی های امروز بی رنگ تر
و چه آسان طرح لج می زنند امشب بر خواسته ی دلم!
اما دستان من ...
حتی با مداد رنگی های غریب هم...
طرح صداقت می زند
مثل روزهای کودکی
دلم معصومیت می خواهد
و یک دانه مداد رنگی روزهای کودکی.
فقط یکی.
بهار۳/۴/۱۳۸۶
************************
دلک بیچاره...
چه گوشه گیر شده ای!
حتی برای نقش دل نوشته هایت؟! هم
ببین چه آمد بر احساست
بر آن همه یک رنگی
بر آن همه پاکی
که حالا حتی برای نقش دل نوشته ها
گوشه گیرترین زاویه از کلبه ی دلتنگی هایت را می جویی
چه زود پاییز زد بر جوانه هایت
چه زود خرد گشت برگ هایت
چه زود...و چه دل نشین بود صدایت
برای آدمک ها به هنگام فریاد...
صدای درد کشیدنت زیر قدم های آدمک های یخی!
خرد گشتی خرد....
و این گوشه پی چه می گردی؟
انگار حرفی مانده در دردهایت
در پاسخ پرسشی قدیمی
تو کیستی؟
و فریاد دلک این تن خسته که:
"چه فرقی دارد برگ سبز کدام درخت بودی....
وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران نوای قشنگی شد!"
و این تنها چیزی است
که بوم خشکیده ی چهره ی تیره این دل
فریاد می زند...
من هنوز هم
من هنوز هم با تمام بغض هایم
با باران
به دنبال رد پایی از معصومیت می گردم
به دنبال عطر مداد رنگی هایم
به دنبال چکمه های رنگی مانده در خاطره ها
به دنبال اسم هم بازی های کودکی
به دنبال عروسک هایم که در قاب پوشالی زمان مدفون شدند...
به دنبال خ...د...ا
و چه زیبا می گفت با من
خدا....
با موج های تاریکش
وقتی با باران قدم می زدم
کنار ساحل
و موج هایی که انگار از پیش خدا می آمدند
عطر خدا می دادند
شب بود
باران بود
ساحل...من...خدا...
شیطنت های کودکی معصوم
و دیگر هیچ
که طرح لبخندی قدیمی را بز ذهن تداعی می کرد!
و تن در خود رفته ی من
و پاهای دل سپرده بر امواج
دل من می رفت...
از پی امواج...

به دنبال چه؟
من هنوز هم می گردم
حتی در حباب های رسیده به ساحل هم می گشتم
به دنبال رد پایی از معصومیت
به دنبال دلک ساده خود!
و ...جایی دورتر از شب
با سپیدی خدا داد دست در دستم
و خدا داد مرا باز به من
من خ...د...ا...را یافتم.
دلک من برخیز
نه از این ازلت تنهایی نه
دلک من برخیز با همین تنهایی
از میان این همه بیهوده سپردن ها دل
جای تو اینجا نیست
جای تو آن بالاست
جای تو اینجا نیست
جای تو آن بالاست...
بهار۵/۴/۱۳۸۶